خیابان ها - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 4:12
خیابان صدای عصای عباس آقا را خوب میشناسد. پیرمرد قدم میزند خاطره هایش را. چندمتر که میرود نفسش میگیرد، چهل و چندسال است که قدم میزند این خیابان را. این روزها همه خسته شده اند از این عادت عاشقانه، از زانوهایش گرفته تا عصای قهوه ایش که جوری تق تق میکند انگار دارد غر میزند. ولی خب عصاها که خاطره ها یاد
غریبانه - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 4:12
امتحـــــــــان آخرت استـــــرس و اوج عذاب حس تشویـــش غریبانه ی یـک ذهـــن خراب روی این صنــــدلی و قسمـــت پرتی ز کلاس روز تسویـــــــــه حســـاب من و استاد و کتاب آمــــــــــــپر استرســـم یک دو وجب توی گلو امتحـــــــــــان ته تــــرم منــه مجنون و کـَـــلو* و حضـــــور دو فـرشتـــــه در شـــ
تابستون کوتاه نیس :-/ - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:53
تاول پاهای من، این مسیر بی عبور چشم من، زیباییت، دیدنت از راه دور + شعر کاملشو نمیذارم، یکم طولانیه :-/
!! - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
ابتدای کتاب نوشته بود !! - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:53
لذتی بالاتر از این نیست کسی را بیابی که جهان را مثل تو ببیند، آنوقت میفهمی تمام این مدت دیوانه نبودی !!
کلمنت - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:53
در دنیایی که خیلی با ما فاصله دارد، دهکده ای پر از آدمهای دوست داشتنی وجود دارد که مردمش به آن کِلِمِنت میگویند. در شمال دهکده ی زیبا و سرسبز کوه های سر به فلک کشیده ای هستند که قله یشان در میان ابرها گم شده و در جنوبش جنگلی آرام که بعضی از اهالی آن را جنگل بی خورشید میگویند و اندکی از مردم نامش را
یغما - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 23:53
سربازِ برجک زندان به دختری می اندیشد که چشم در راه اوست وَ دستانش بر مسلسل سنگین عرق می کنند !